امتیاز دادن
  • وِیلان.

سرگردان، آواره

« هنوز نمی دانید که بدبختی چیست. وقتی که سال ها … روی این سنگ های کوه … وِیلان و سرگردان به سر بردید، آن وقت مزه اش را می چشید.» (سایه روشن، ۱۰۸)

« او هم وِیلان است، به روز من افتاده.» (سه قطره، ۱۶۳)

 

  • وِیلان مانده.

آواره، در به در، سرگردان.

 

  • وِیلان و سِیلان / وِیلُون و سِیلُون.

آواره و بی پناه؛ حِیران و بِلاتکلیف

« تا حالا به این فکر نیفتاده بودم که از [شرّ] زبانم … راحت بشوم و بیخودی بنده های خدا را زخم زبان نزنم و در نتیجه، خودم وِیلُون و سِیلُون بمانم.» (شب عروسی، ۱۵۴)

 

مترادف:

  • سَفیل و سَرگردان.

بی خانِمان، آواره، در به در؛ سرگشته

« از دست شما جونَمَّرگ شده ها، دو روز دیگر ما باید سَفیل و سَرگردان، سر به بیابان بگذاریم! (ولنگاری، ۵۳)

 

  • آلاخُون والاخوُن / آلاخُون بالاخُون / اَلاخُون وَلاخُون / آلاخُون.

آواره، در به در؛ از خانه یا محل خود به دور افتاده و سرگردان شده

« مگر نمی بینی ما را چه جوری دارند آلاخُون می کنند؟» (نفرین زمین،۲۳۰)

« ما این همه وقت این جا بوده ایم، یک مشت مشتری پیدا کرده ایم، حالا دوباره کجا برویم؟ کاسب را که اینجور آلاخون بالاخون نمی کنند.» (دای جان، ۴۳۷)

« خودمان را الاخون والاخون کردیم آمدیم اینجا.» (شکر تلخ، ۳۲۹)

« مرا از خانه و زندگی آلاخون والاخون کرد.» (آسمون ریسمون، ۲۴۳)

 

برگرفته از:

کتاب فرهنگ فارسی عامیانه، ابوالحسن نجفی.

 

اشتراک این خبر در :