امتیاز دادن

trejpg


  • وَرِنداز / وَراَنداز / بَراَنداز.

نظر انداختن در چیزی برای امتحان یا مقایسه با دیگری،

 

  • وَراَنداز کردن.

نگاه دقیق کردن، سر تا پای کسی یا چیزی را به دقت نگریستن،

اندازه چیزی را به نظر تعیین کردن،

به نگاه عمیق نگریستن از پای تا سر،

به تخمین ذرع و پیمان کردن،

 

  • سر تا پای او را ورانداز کردن.

از نظر گذرانیدن،

 

« هر شاگردی که بلند می شد، او خوب وَراَندازش می کرد و سپس دستور نشستن می داد.» (شب عروسی، ۸۲)

« چند بار جلو و عقب رفت و خودش را در آینه بَراَنداز کرد.» (در ازنای شب، ۲۲۹)

« مهندسی خانه ای در دل برانداز (ورانداز) کرد و خیال بست که عرضش چندین باشد و طولش چندین باشد و صُفّه اش چندین و صحنش چندین . این را خیال نگویند، که آن حقیقت از این خیال می زاید و فرع این خیال است…. » (فیه مافیه )


 

برگرفته از:

واژه نامه بوربَسِّه، به کوشش ایرج افشار

کتاب فرهنگ فارسی عامیانه، ابوالحسن نجفی

www.vajehyab.com

www.fihemafih.com

اشتراک این خبر در :